محمد بن على ظهيرى سمرقندى

215

سندباد نامه ( فارسى )

آمدند و اين مرد بازرگان ، سرخ و كبود چشم بود . مردى سرخ كبود « 1 » يك چشم بيامد و چنگ در وى زد كه تو يك چشم من بدزديدى ، بازده يا قيمت يك چشم من بده « 2 » . ديگرى بيامد و پاره‌اى سنگ رخام پيش او انداخت و گفت : مرا ازين سنگ پيراهن « 3 » و ازارى بدوز يا بهاى آن بده و اين خصومت و مجادلت « 4 » درهم پيوست و به تطويل و تثقيل ادا كرد . خبر به گنده‌پير رسيد ، بيرون دويد و گفت : او را به من سپاريد تا من ضمان كنم « 5 » و بامداد به شما دهم كه امروز ديرست تا فردا به حاكم رويد « 6 » . آن جماعت « 7 » ، بازرگان را به گنده‌پير سپردند و او را در عهدهء ضمان آورد « 8 » . بازرگان با هزار تيمار چون بوتيمار « 9 » ، پژمان و اندوهگين به خانه آمد . اشك رنگين از فوّارهء چشم مىباريد و انگشت حسرت مىخاييد و مىگفت « 10 » : شعر فكلّهم اروغ من ثعلب * ما اشبه اللّيلة بالبارحة 1 متحيّر از گردش روزگار و متفكّر از عالم غدّار . پيرزن زبان ملامت بگشاد و گفت : در وصيّت « 11 » اعادت مىكردم و حقوق مصاحبت را به لوازم مناصحت و شفقت آراسته مىگردانيدم و مىگفتم كه درين شهر با هيچ‌كس بيع و شرى و معامله نكنى . موعظت مرا كه از محض اشفاق بود « 12 » ، اصغا نكردى و نصايح مرا كه از وفاق بىنفاق بود ، قبول نكردى « 13 » تا خود را در چنين بلا و محنت افكندى . بيت چون نشنيدى نصيحت من * از كردهء خويشتن همى پيچ بازرگان گفت : راست مىگويى و آنچه بر تو بود از مواجب انسانيّت و حرّيت و لوازم

--> ( 1 ) . آتش : « كبود » ندارد ( 2 ) . آتش : برسان ( 3 ) . آتش : پيراهنى ( 4 ) . ازمير : مجارات ( 5 ) . ازمير : « تا من ضمان كنم » ندارد ( 6 ) . آتش : ديرست و حاكم به حكم ننشيند و مجادلهء شما بىفايده بود ( 7 ) . آتش : جماعت طراران ( 8 ) . آتش : آوردند ( 9 ) . ازمير : « چون بوتيمار » ندارد ( 10 ) . آتش : انگشت حيرت به دندان ندامت مىگزيد و به تعجّب مىگفت ( 11 ) . آتش : « من » اضافه دارد ( 12 ) . آتش : مىرفت ( 13 ) . آتش : « و استماع نفرمودى » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )